
بی عشق نمیتوان نفـس زد پا بر سـر کوی هیچکـس زد
تا بلـبـل عشــق پر بـریـزد گل خیمه میان خار وخس زد
آن دل که نبـود مســت دلبر هرحرف که گفت ازهوس زد
ازشادی ووجد مرغ دل بود هربال وپری که در قفــس زد
تـاعشـــق نهـاد روبه کویـم از پیـش بـسـاط عقـل پـس زد
برکشــوردل بـه حکمرانی هرسو ، ره مفتی وعسس زد
گم شـده دل نور بخـش در عشـق
چنـــدان که به یاد او نفــــــس زد




تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی بروی پونه عاشق
*
**
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو نم نم باران لطیف وپاک و صبوری
***
****
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو سایبان امیدی برای یک دل خسته
*****
******
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی ومثل غربت یک غم
*******
********
تو مثل جذبه عشقی در انتظا ر رسیدن
در امتداد نوازش گلی زعاطفه چیدن
********
*********
تو مثل نغمه موجی غریب وآبی وساده
شبیه شاخه گلی که افق یه چلچله داده
*********
**********
تو مثل چکه مهری زسقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری برروی صفحه غربت
**********
************
تو مثل هرچه که هستی مرابه نامت صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن


در غروب آرزوها ، نغمه محزون عشق
می نوازد تار خود با زخمه افسون عشق
آتش دل شعله می گیرد زبانگ ناله اش
شاعری باخویش گوید قصه محزون عشق
در افق خورشید سربرشاخه دل می نهد
بازشبگرد غم دل می شود مجنون عشق
ساکنان شهر شب مبهوت از آواز وی
مرغ وماهی تا سحردیوانه ومفتون عشق
در غروب آرزوها یا به هنگام وداع
تنگ درآغوش می گیرد نگار، خاتوت عشق


باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
از جان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به راه آرم تو را وانگه گرفتارت شوم


کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی
گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی
سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب
چون سپید از به دیدارم شتابان می شوی
عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی
من که میدانم تو هم چون شمع گریان میشوی
گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر تو بهاران اشک ریزان می شوی
بشکند پیمان ی صیرم ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان میشوی
بیم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سر تا پا جان می شوی
مرغ باغ عشقی ودور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بی هم زبان در این گلستان می شود
ای سراب آرزو پر آب می خواهم تو را

در بیا بان زار بی مهتاب می خواهم تورا
در خیال دل فریب خواب می خواهم تو را
لختی امشب جلوه کن در دیده واشکم ببین
آه ای خنیاگر ، ای مهتاب می خواهم تو را
لحظه هادرحسرت این عشق،پرپرمی زنند
با دلی افسرده وبی تاب می خواهم تورا
با نگاهی تشنه تا اقصای دریا رفته ام
ای سراب آرزو پر آب می خواهم تو را
چشمه سار اشک را من آبرو بخشیده ام
ای گل ای زیبای من سیران می خواهم تورا
در شبستان باز بی تو کارمن جان کندن است
تا سحر مانده هنوز شبتاب می خواهم تو را
جای پای عشق را در جان ، نگارین انگر
زاهد چشم منی ، محراب می خواهم تو را
برتو عیب است مشو ساقی بزم دگران

باده از دست رقیبم ، تودگر نوش مکن
با رقیبم تو چنین دست در آغوش مکن
برتو عیب است ، مشو ساقی بزم دگران
خون دل می خورم وخون مرا نوش مکن
روی چون ماه به این کهنه حریفان منمای
لاجرم فتنه ازآن مست بنا گوش مکن
گرکسی می خورد وذکر لبت را گوید
دامن ازوی بکش وبر سخنش گوش مکن
یار مایی و چراغ دل و تاج سر ما
عهد و پیمان مگسل ، عشق فراموش مکن
راه خود گیر ، نگارین ، به کنارش تو نمان
دیده را خاک ره نرگس جادوش مکن




امشب ای جان باز بیمار تو ام
عاشقم ، دیوانه ام ، زار تو ام
@
همگان خوابند و من در انتظار
روزوشب بی خواب وبیدارتوام
@ @
نیستم شبگرد و مستی بی قرار
بی خبر از خویش وهوشیار توام
@ @ @
با خیالت جمع و، فردم از همه
باز در افسون ، پندار تو ام
@ @ @
می شکوفد اشک همچون غنچه ای
آتشم ، اشکم ، که گلنار تو ام
@ @ @
بوسه خورشید واشک لاله ام
نور و نار و آب گلزار تو ام
@ @ @
آه می دانم که بی من سر خوشی
کاش دانستی که بیمار تو ام
@ @ @ @

شما عزیزان باید بدانید که پیری مانع از عشق نیست
ونمیباشد پیر مردها یا پیرزنها هم درقلب خود عشق دارند
نباید جلو عشق آنها را گرفت
مرا به باده جه حاجت که مست روی تو باشم